کلیک بر روی تبلیغات یادتون نره

 قطره بارانی از ابر چکید. چون به زمین نگاه کرد
دریای پهناور را دید و از کوچکی و حقارت خود شرمنده شد و گفت:

“جایی که دریا هست وجود من بی مقدار به حساب می آید.”

چون قطره باران خود را کوچک دید


صدف او را درون خود جای داد و بعد از مدتی تبدیل به گوهر شد.


پس از مدتی نصیب ماهیگیری شد و او آن گوهر را به بزرگی هدیه کرد.

بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد

«کلیات سعدی»




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران