نشـــــان ســــیـــــــــــــــــــღـز♥

ساقه شکستن، قانون طوفـــان است تو نسیـــم باش و ... نوازش کن ...

 

 

 روزگاري مردم دنيــــا دلشـــــان درد نـداشت

   هــــر كسي غصه ي اينكه چه ميكرد نداشت

    چشمه ي سادگي از لطف زمين مي جوشيد

     خودمانيم زميــن اين همه نامـــــــرد نداشت...

 

[ سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 02:46 ] [ ava ]

[ ارسال نظر(0) ]

گفتند

بـــاد آورده را

بــــاد میبرد،

امـــــا

توکه

 با پای خودت آمده بــــــودی....

[ سه‌شنبه 03 مرداد 1391 ] [ 21:58 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ...!

ولــی حیف که من زاده ی امروزم ...!

خـــــــــــــدایا جهنمت فــــرداست ...!

پس چـــرا امروز میســــــــوزم ...؟!

 

 

[ سه‌شنبه 03 مرداد 1391 ] [ 17:08 ] [ ava ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

 


تو چه می فهمی ؛

حال و روز کسی را که دیگر
هیـــچ نگاهی دلش را نمی لرزاند... !؟

 

 

[ سه‌شنبه 03 مرداد 1391 ] [ 16:18 ] [ ava ]

[ ارسال نظر(0) ]

  

نه دل در دست  محبوبی گرفتار

نه سر در کوچه باغی برسردار 

از این بیهوده گردیدن چه حاصل

 پیاده می شوم دنیا نگهــــــــــــدار

 

   آوا  

 

[ سه‌شنبه 03 مرداد 1391 ] [ 15:52 ] [ ava ]

[ ارسال نظر(0) ]

از چشم یا آسمان

 

فرقی نمی‌کند

 

باران که بر زمین افتاد

 

دیگر باران نیست

 

 نشان سیز

[ دوشنبه 02 مرداد 1391 ] [ 22:08 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

 

1. مرد را به عقلش نه به ثروتش
 2. زن را به وفايش    نه  به جمالش
3.  دوست را به محبتش نه به کلامش
 
 
 
4. عاشق را به صبرش نه به ادعايش
5.    مال را به بــــرکتش نه به مقدارش
6.  خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
 
 7.  اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش
 
8. غــــذا را به کيفيتش نه به کميتش
 
9.    درس را به استادش نه به سختيش
 
 10.  دانشمند را به علمش نه به مدرکش
 
 11.مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش
 
 12.  نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش
 
13.  شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش
 
14. دل را به پاکيش نه به صاحبش
 
15. جسم را به سلامتش نه به لاغريش
 
16.سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش

 

[ یکشنبه 01 مرداد 1391 ] [ 22:28 ] [ ava ]

[ ارسال نظر(0) ]

 این داستان توئه سوز داره ... دختری که از غم شبو دوس داره

تویه نگاه اول عاشق ... دستو پات شل شدی خامش

حس قشنگتو میگردی مکتوب ... انگار اون لیلی بود تو مجنون

اون دیگه شده بود مرد قصت ... کلبه ی عشقو ساختی هرچی قسمت 

کلبه ای که حستو کرده آباد ... ولی تضمینی نبود باداباد 

روی تخت چه فکرها که داشتی تو اوج ... اسب رویاتم مرد قصت میروند 

اون شب درگیر افکـــــــار ... فرداشم که سخت بود پاشی از خواب 

گم بودی نمیدونستی شاد باشی ... گریه بکنی یا که خوشحال باشی 

اون شبها تا صبح بیدار ... خودتم هم دکتروهم بیمار 

یه نیمش خوب مثل بهشت ... یه نیمش باخت بود تویه سرنوشت 

ولی دیگه دل زده بودی دل و دریا ... چه میدونستی یه روز میوفتی از پا 

واسه زنده موندن رابطت سریع ... تیشه رو گرفتی و  به ریشه ات زدی 

 

ببار باران رحمت ... بریز اشک محبت

بشور دنیارو عالمو خیس کن ... از عشق آدمو لبریز کن

نذار آب شم از شرم اشکم ... مَردم ولی غرق دردم

 

اولش عشقی بود هندی بود ... آب که از سر گذشت شد رندی زود

اون رفت تو موندی با غرور سختت ... حالا روزاهم  گم سی تو طول هفته 

آره شبش سرد میزد بارون ... دلت درگیرو مخت داغون 

گونت خیس ولی نه از بارون ... از اشکت بود که میریخت آروم 

موها تنت سیخ ولی نه از سرما ... از تنفرت نسبت به مردها

یه روز صبرت سرد فکرت هار ... حیارو خوردی و پی عشق و حال

حالا ترس ریخت تو شال کلاه ... واسه تفریح مابین لاشخورا 

کو  گل قشنگ مامانی ... ناز کنه بره تو بغل بابایی 

ولی هنوز وقت هست بی دین نشی ... میشه یکی فرهاد تو هم شیرین بشی 

باشه نصف دنیا بد نصفش خوب ... ولی هنوز گلها میشکفن بعد زمستون 

شب تیره و تار تو هم داره ستاره 

 

ببار باران رحمت ... بریز اشک محبت

بشور دنیارو عالمو خیس کن ... از عشق آدمو لبریز کن

نذار آب شم از شرم اشکم ... مَردم ولی غرق دردم

  

حالا تو گوش کن ازم یکم پسر خوب ... چاخانات کنتر نداشت یه سره بود 

راضی ای  از خودت مرد شدی الان ... یکم از مردونگیت بگو بینم برام 

خداییش فکرکردی قبلش ... تاریخ روی سنگ قبرش 

دروغ گفتی در گوشش ... خام شد طفلکی رفت بروهوشش 

وعده های مفت دادی بش رو تخت ... دادی قول زندگی باهم زیر یه سقف 

پس چی شد فقط امتحان مـــــــــــــــــــــرد ... اون اسم بچه اشم انتخاب کرد 

 

بیا ببین این طفل داره پرپر میشه ... هرروز میگذره اون بدتر میشه 

تاوون داره کارت بترس پس ... واسه سرنوشت این بود یه سرفصل 

تو حالا حالا  ها برو ... تاکه یه روز بگیره دنیا یقت رو 

اون روز زده عزرائیل حلقه دورت ... جای زنگ روی سرت مرگ آب توبه

 

لینک دانلود داستان تو

[ یکشنبه 01 مرداد 1391 ] [ 16:05 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.


خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!

 

    

 

ترک میکنم و تنهایت میگذارم ....

تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای....

صادقانه دروغ گفتن

خالصانه خیانت کردن

و عاشقانه بی وفایی کردن....

و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن ..!!!!

و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم ... لایق اعتمادی ...

 

 

 

     

تمام پل های پشت سرت را خراب کن !

 

                           اگر پشت سرت ارزش ماندن داشت جلوتر نمی آمدی ...

 

  

   

این تو نیستی که مرا از یاد برده ای این منم که به یادم اجازه نمیدهم 

  حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند ...

صحبت از فراموشی نیست ... صحبت از لیاقت است ...

 

    

معلمم به خط فاصله می گفت 

 

  خط تیره ...

خوب می دانست فاصله ها چه به روزگار آدمها می آورد ...

 

    دست خودت نیست ...

دست خودت نیست، زن که باشی

گاهی دوست داری تکیه بدهی، پناه ببری ...

دست خودت نیست، زن که باشی

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را ...

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد ...

دست خودت نیست، زن که باشی

گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی ...

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد ...

دست خودت نیست، زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی ...

من زنـــــــــم ...

نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن ...

اگــــــــــر بخواهم

تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ... 


     تو کجایی سهراب ؟

آب را گل کردند

چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...

وای سهراب کجایی آخر ؟...

زخم ها بر دل عاشق کردند

خون به چشمان شقایق کردند ...

تو کجایی سهراب ؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند 

همه جا سایه ی دیوار زدند ...

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! ....

دل خوش سیری چند ؟

صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب ...!

قایقت جـــــــــــــــا دارد !!؟؟ 


 

[ پنج‌شنبه 29 تیر 1391 ] [ 21:54 ] [ ava ]

[ ارسال نظر(1) ]

 

 

بیش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بــود، امــا در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِ مادر است

دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است ...

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 12:48 ] [ ava ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران