نشـــــان ســــیـــــــــــــــــــღـز♥

ساقه شکستن، قانون طوفـــان است تو نسیـــم باش و ... نوازش کن ...

 دیوار یکی از مهد کودک در اروپا که بر روی آن یکی از شعرهای حافظ درج شده است

 

 

دیوار یکی از مهد کودک ها در ایران

 

[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 15:03 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 14:58 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

یه روز یه ترکه......نه!

یه روز یه رشتیه...........نه!

یه روز یه لره..........نه!

اصلا ولش کن بذار از اول بگم:

یه روز یه ترکه اسمش ستارخان بود،یا نمی دونم.شایدم باقرخان.خیلی شجاع و با هوش بود.یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی بر اومد.جونش رو کف دستش گذاشت و سر باز راه مشروطیت آزادی شد.فداکاری کرد...برای امروز من...برای امروز تو....برای همه ی ما.....برای ایران..برای اینکه حالا ما بتونیم تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.

یه روز یه رشتیه اسمش میرزا کوچک خان بود.میرزا کوچک خان جنگلی.خیلی شجاع بود. همراه شهر و استانش جلوی ارتش شوروی و بیگانه ایستادند تا نتونن خاک کشورمون رو اشغال کنن.میرزا کوچک خان اونقدر جنگید تا خونش رو فدای ما کرد.فدای میهنش.فدای ایران....

 

یه روز یه جنوبیه اسمش علی هاشمی بود.سردار بود. یکی از بزرگترین سرداران دفاع مقدس.جونش رو فدای آرمان هاش کرد .فدای سرزمینش.فدای ایران..فدای من و تو.........

یه روز یه فارسه اسمش مرتضی آوینی بود.که قلمش سلاحش بود.خالص و مخلص در اختیار رزمندگان بود.و اخرش هم جونش رو در این راه فدا کرد.

یه روز یه لره اسمش اریو برزن بود.وقتی که اسکندر و متجاوزان به کشور ایران حمله کردن با سپاه کم تعدادش جلوی ارتش بزرگ مقدونی ایستاد و وقتی همه ی سر بازاش کشته شدن.خودش اونقدر جنگید تا تکه تکه شد.برای اینکه از خاک ایرانش دفاع کنه.....

یه روز همه ی ما با هم بودیم.....ترکه و رشتیه و لره و فارسه و آبادانیه و....

ما با هم دوست بودیم و متحد...تا اینکه دشمنامون رمز دوستی ما رو کشف کردن و قفل دوستی ما رو شکستن.

حالا دیگه ما برای هعم جوک میسازیم....به همدیگه می خندیم..........ما اینجوری شادیم......خیلی داره بهمون خوش میگذره.....نه؟!

[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 14:51 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست

 

ما ، در زمانی زندگی می کنیم که آدم ها ، خیلی از خودشان فاصله گرفتند و بسیار از خود واقعی شان دور هستند. حالا می فهمم چرا معلم ها در دوره دبستان ، به خط فاصله می گفتند خط تیره ، آنها میدانستند فاصله ها چه بر سر آدم ها ، خواهد آورد.

فاصله از خود تنها چیزی که بین آدم ها و خود واقعی شان رد و بدل می شود سکوت است ، کاش میشد مانند باد در حال وزیدن ، این سکوت را ربود و با خود برد.

چقدر زیبا گفت دکتر شریعتی که سکوت سرشار از ناگفته هاست.

دلم می خواهد این سکوت را بشکنم و آدم ها را با خودشان آشتی دهم ، کاش سارق ماهری بودم و این تنهایی را از آدم ها ، می دزدیدم.

این را برای همه مردم می نویسم ، دلم می خواهد هرکس که این مطلب را می خواند نگاهش پر از شوق و لبانش شکوفا باشد. دیگر بیشتر از این نمی توانم ناراحتی ها ، ناملایمات و غصه های مردم را تحمل کنم.

دلم برای خنده آدم ها تنگ شده است.

می ترسم روزی برسد که صدای خنده فراموشم شود.

دلم می خواهد ایمان راسخ به زندگی با لبخند را همچون نهالی در دل همه بکارم و تا روز به ثمر رسیدن این نهال ، تماشاگر رشد روز افزون آن باشم.

دلم می خواهد در خانه ی همه مردم را بزنم و امید را مثل نذری بین همه ی خانه های دنیا پخش کنم.

دلم می خواهد هزاران کارت دعوت بنویسم و صبر را به همه جای دنیا دعوت کنم.

دلم می خواهد تمام بیماری های دنیا را یک جا جمع کنم و آنها را به آتش بکشم و دیگر هیچوقت اسم شیمی درمانی و یا این جور چیز ها را نشنوم.

دلم می خواهد هیچکس یواشکی ، زیر پتو گریه نکند و اشک نریزد.

دلم می خواهد جدایی هیچ دستی را از دست دیگر نبینم.

دلم می خواهد واژه هایی مثل تحقیر و تمسخر ریشه کن شود.

دلم می خواهد آدم ها زندگی کنند ، نه اینکه روز ها را پشت سر هم سپری کنند و اسمش را زندگی بگذارند.

دلم نمی خواهد واژه تولد با بزرگ شدن آدم ها ، معنای حقیقی خودش را از دست بدهد.

دلم می خواهد زندگی هر کسی ، یک رسالت عظیم برای آن شخص باشد.

دلم نمی خواهد وقتی آدم ها به هم می رسند به دو فرد سراسر غرور و تکبر تبدیل شوند و آن وقت با مقداری کله شقی و حفظ ظاهر ، از کنار هم عبور کنند.

کاش دل من می فهمید این غرور ، چرا تا این حد در آدم ها ریشه دوانده که شاید اگر یک ذره هم بخواهند با هم رو راست باشند ، نمی شود.

کاش دل من می فهمید که چرا آدم ها عادت نکردند دردهایی که مثل خوره در جانشان افتاده را به هم بگویند تا هم سوءتفاهم ها برطرف شود و هم به فکر ساختن یک ضماد برای آن باشند.

دلم می خواهد بداند چرا آدم ها میان اتفاقات زندگی شان گم شدند ، رو راستی را از یاد بردند و فقط از زندگی ، وقت ها را می گذرانند.

دل من ، نمی داند چه چیزی باعث پیدایش این شرایط در زندگی آدم ها شده است.

دل من می خواهد دستان آدم ها به یکدیگر گره بخورد و آن وقت از این گره ها پلی درست شود و فاصله بین آدم ها از بین برود.

دلم می خواهد بداند چرا آدم ها بین عرش و فرش معلق مانده اند .

این ها ، همه ، حرف هایی است که هر شب از دلم میشنوم .

فقط می خواهم یک چیز به دلم یگویم :

 

همه این اتفاقات ((به خاطر این است که دستان کسی رو به آسمان نیست ، نگاه کسی به سجاده نیست و قلب کسی به گرمای امید نیست))

کاش دلم می فهمید که فقط یک جفت پای همراه و یک کوله پر از توکل و صبر ، پاسخ همه سوالاتش است.


 

باران باش و ببار و مپرس کاسه های خالی از آن کیست...

 

بهار 1391

 

 

[ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 13:01 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

جانیمی یاندیردی شوقون ای نگاریم هارداسان

گؤزلریم نوری ایکی عالمده یاریم هارداسان

باغریمی قان ایلدی آجی فراقون گل ایرش

ای لبون وصلی شراب خوشگواریم هارداسان

فرقتون دردی منی گؤر کی نه مجروح ایله دی

ای گؤزی نرگس حبیب گولعذاریم هارداسان

صبری یغمالدی شوقون قراریم قالمادی

ای منیم آرام صبریم بی قراریم هارداسان

ایله دی عشقون منی قلخان ملک تیرینه

ای گؤزی قاشی بیلیک لی شهریاریم هارداسان

تا اوزون شوقوندان ایراغ اولموشام پروانه تک

یانیرام لیل و نهار ای نور و ناریم هارداسان

قاتی موشتاق اولموشام زلف و غذارین بویونا

ای اوزی گلشن ساچی مشک تاتاریم هارداسان

سندن آیری کونلومه یوخدور وفالی یار دوست

ای جفاسیز حسن کامل یار غاریم هارداسان

هجرون اوخی دلدی بو شوقونده یانان باغریمی

صورت و معنیده ای چابک سواریم هارداسان

بادایلن گؤندر ساچین بویین منه هر صبحدم

ای کی یاندیم گئچدی حددن انتظاریم هارداسان

یار اوچون هر گوشه ده مین دیو اولور دشمن منه

ای سواد اعظم و محکم حصاریم هارداسان

عاشیقین جنات عدنی چون جمالون وصلیدیر

ای شراب کوثریم گئتمز خماریم هارداسان

چون نسیمی دور بوگون ایام عشقین خسروی

ای شکر لب یار شیرین روزگاریم هارداسان


 

عمريست كه از حضور او جا مانديم

در غربت سرد خويش تنها مانديم 

 

  

    او منتظرست  تا كه  ما برگرديم

ماييم كه در غيبت كبري  مانديم

 

 


  

 

باخار جمعه گونلری یولا گوزلر 

گزر دللرده گلایه لی سوزلر

بویور مولا هانسی جمعه گلرسن

که مهدی دیلده هامی سنی گوزلر

فاصله شیعیان از ما به اندازه گناهانشان است.     حضرت مهدی (عج)

 

[ پنج‌شنبه 10 فروردین 1391 ] [ 22:24 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

این عکس از دست پختای خودمه

برای دیدن در سایز بزرگ تر روی تصویر کلیک کنید

 

 نشان سيز

[ سه‌شنبه 08 فروردین 1391 ] [ 23:49 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

رمـز عاشـقی ...

 

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

قسمت‌هایی از شعر بسیار زیبای "کیوان شاهبداغی"
به نقل از سایت لبخند زندگی

 

 

نشان سيز

[ جمعه 04 فروردین 1391 ] [ 14:30 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 19:59 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

  

 

بایرام گوزللیک دیر ، گوزللیک لر سیزین اولسون

بایرام اوموددور ، اومودلرینیز گرچک اولسون 

نوروز بایرامینیز

موبارک اولسون

 

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم . . .

 

نشان سيز

[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 09:53 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

 

سهراب کنکوري!

 

اهل تحصيلم من

نمره هايم بدنيست

ده دوازده چهارده گاه گاهي هم بيست!!!

من دبيري دارم بهترازابرسپيد

دوستاني بدترازشمرويزيد!

جزوه هايي دارم نمي فهمم که چيست!

دانش آموزم من تخته ام ديواراست

همه ذرات علومم متناقض شده است

من درس هاراپي دعواي معلم مي خوانم پي پرخاشي تند!

اهل تحصيلم من

 


ادامه مطلب

[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 20:15 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران