نشـــــان ســــیـــــــــــــــــــღـز♥

ساقه شکستن، قانون طوفـــان است تو نسیـــم باش و ... نوازش کن ...

دردل یک دانشجوی مقطع دکترا که تازه داماد شده و در کتابخانه دانشگاه شارژر لپ تاپ و هدفونش را دزیده اند
بنی آدم اعضای یکدیگرند                       نباید سر پول بهم بپرند
تو دانی که درد آورست روزگار             از این دزدی دیگر ندارم قرار
تو کز محنت دیگران آگهی                چرا شارژر لب تابم می بری؟
بیا و گوشی هدفونم را بیار          ازآنجا که برداشتی همان جا بزار
منم تازه داماد بی پول و بار               جون عمه ات شارژرم را بیار
تو این آشفته بازار پول و دلار              بیا «با مروت»اشکمو در نیار
اگر بهر دزدی همی عزم تو است     سرای جهنم همی بزم تو ست
نخواندی تو قرآن که دادست ندا          بترس زآنکه چوبش ندارد صدا
لطفاً اگر لحظه ای درنگ کردی ووجدانت صدا کرد خوشحالم کن ....

[ چهارشنبه 09 اسفند 1391 ] [ 11:47 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ.

ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.

ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.

ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.

ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ. ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ.

ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟

ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:

ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ!

[ چهارشنبه 09 اسفند 1391 ] [ 11:45 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 پیدا کردن شماره تلفن خود با ماشین حساب!

 

ابتدا یك ماشین حساب آماده كنید تا با هم پیش بریم.ماشین حساب موبایل هم میشه.

 

۱.هفت رقم شماره ی تلفن خودتونو در نظربگیرید.

 

۲.حالا سه رقم اول اونو وارد ماشین حساب كنید.یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ باشد ۱۲۳ تو ماشین حساب وارد كنید.

 

۳.حالا این سه رقم را در ۸۰ ضرب كنید و حاصل رو با ۱ جمع كنید.

 

۴.عدد به دست اومده رو در ۲۵۰ ضرب كنید.

 

۵.حالا چهار رقم پایانی تلفن خود رو با عدد به دست اومده جمع كنید. یك بار دیگر چهار رقم پایانی شماره ی خودتون رو با اون جمع كنید.

 

۶.عدد ۲۵۰ رو از حاصل به دست اومده كم كنید.

 

۷.حالا حاصل رو تقسیم بر ۲ كنید.

 

حالا این شماره براتون آشنا نیست؟ ما اینجور آدمایی هستیما :)

[ چهارشنبه 09 اسفند 1391 ] [ 11:44 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 پسر بودن یعنی نافتو که بریدن روش 2 سال حبس هم بریدن

پسر بودن یعنی فقط تا اخر دبستان بابا مامان پشت سرتن بعدش جامعه بزرگت میکنه

پسر بودن یعنی فقط یه سال وقت داری که کنکور قبول نشی

پسر بودن یعنی بعد 18 دیگه یا سربازی یا سربار

پسر بودن یعنی استرس سربازی و حسرت درس خوندنه بدون استرس

پسر بودن یعنی بعد بابا مرده خونه بودن سنم نمیشناسه یعنی چی؟؟ یعنی بابا نباشه نون باید بدی حالا 5 ساله باشی یا 50 ساله

پسر بودن یعنی حفظ خواهر و مادر و همسرت از هر چی هیزیه

پسر بودن یعنی آزادی که از ( آ ) اولش تا ( ی ) آخرش همش مسئولیته و حصار

پسر بودن یعنی جنگ که شد گوشت تنت سپر ناموسته

پسر بودن یعنی یه سگ دو زدن واسه یه لقمه نون که جلو زن و بچه کم نیاری

پسر بودن یعنی واسه عید لباس نخری که دخترت واسه خریده لباس هر چی دوست داره بخره

پسر بودن یعنی بی پول عاشق نشی

پسر بودن یعنی حرفایی که میمونه تو دل

پسر بودن یعنی " مرد که گریه نمیکنه "

پسر بودن یعنی همیشه بدهکار بودن به همه

پسر بودن یعنی بعد سربازی روز اول کلی تحویلت میگیرن روز دوم به چشه زالو نگات میکنن

[ چهارشنبه 09 اسفند 1391 ] [ 11:43 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(1) ]

 خدایا پس چرا من زن ندارم؟/زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟

دوتا زن دارد این همسایه ما/همان یک دانه را هم من ندارم

آژانس ملکی امشب گفت به من:/مجرد, بهر تو مسکن ندارم

چه خاکی بر سرم باید بریزم؟/من بیچاره آخر زن ندارم

خداوندا تو ستارالعیوبی/وبر این نکته سوءظن ندارم

شدم خسته دگر از حرف مردم/تو میدانی دل از آهن ندارم

تجرد ظاهرا”عیب بزرگی است/من عیب دیگری اصلا”ندارم

خودم میدانم این”اصلا” غلط بود/در اینجا قافیه لیکن ندارم

تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده/خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟

اگر او را فرستی دیگر از تو/گلایه قد یک ارزن ندارم

[ سه‌شنبه 08 اسفند 1391 ] [ 18:42 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 میزون نیست امرو، اَه . چرا باید همیشه قوی باشیم ؟ چرا هیچکی از من انتظار نداره گریه کنم ؟

چرا کلا همش از هم انتظارهای مسخره و کلیشه ای داریم ؟ چرا هر روز منتظری یکی دیگه ناهار درست کنه ؟

چرا همیشه انتظار داریم همسرمون بهمون خیانت نکنه ؟ مگه همسر ما بهترین همسر دنیاست ؟

کدوم منبع رسمی و موسقی اینو تایید میکنه ؟ از کجا معلوم !

شاید تو داری اشتباهاتی میکنی که باعث این خیانت شده و خودتم خبری از این اشتباه نداری!

چرا برای هرچیز بی ارزشی دنبال چرا میگردیم ولی دنبال چرا های ارزشمندتر نمیریم ؟

اصلا چرا ارزش ها متغییر هستن ؟ چیزایی که برای ما ارزشمندند با چیزایی که برا اونا ارزشمندند فرق میکنه!

اصلا ممکنه بر ضد هم باشن. اونجا ارزشها با اینجا فرق میکنه . ارزشهای امروز با فردا و دیروز فرق میکنه .

 

(واقعا احمقانست که فکر کنیم تنها ارزشهایی ارزشند که در موقعیت زمانی و مکانیه "من" صدق کنن)

[ سه‌شنبه 08 اسفند 1391 ] [ 18:40 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبي كه برتن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.

پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آبزلال جوي را گل آلود كرد.

بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد.

چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:

تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.

و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد

[ سه‌شنبه 08 اسفند 1391 ] [ 18:38 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

[ دوشنبه 07 اسفند 1391 ] [ 19:20 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

[ یکشنبه 06 اسفند 1391 ] [ 21:56 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می‌دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم گرفتند تا در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

 

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده ودو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!

[ یکشنبه 06 اسفند 1391 ] [ 21:53 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران