نشـــــان ســــیـــــــــــــــــــღـز♥

ساقه شکستن، قانون طوفـــان است تو نسیـــم باش و ... نوازش کن ...

 

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را

 

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

 

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

 

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

مکر زلیخا زندانیش می کند

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

 

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

 

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد

نمی توانند

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

 

پس

 

 

به "تدبیرش" اعتماد کن

 

به "حکمتش" دل بسپار

 

به او "توکل" کن

 

و به سمت او "قدمی بردار"

 

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...

 

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 10:50 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 دهه 50-60

ما ماهواره نداشتیم

ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است

ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی

یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D

زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند

حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم

موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم

ما خودمان خودمان را شناختیم

بدنمان را

جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم

هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل

نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند

و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند

و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 10:43 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

پدرم همیشه می‌گوید:

 

این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند

 

البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

 

 

 

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. او می‌گوید: "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

 

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است

 

ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

 

 

 

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.

 

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند.

 

 

 

مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

 

 

 

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

 

 

 

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

 

این بود انشای من

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 10:39 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 همه چیز از خواستن شروع می شود .

خواستن غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است.

همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد ، خواستن ، قدرتش را به رخ می کشد ...

مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست ، مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...

اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود

 

به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید

 

و اینجاست که حسادت رخ میدهد

حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند و شما را ملزم به تصاحب میکند

در حسادت ، مشکل شما نداشته های دیگران نیست ، بلکه داشته هاییست که آن ها دارند و شما ندارید

به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید ، زیرا دیگران هم سیاره ندارند

 

خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است که شما برای دیگران قائلید

تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست به خودتان نیست ، حسادت رخ می دهد

مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود

زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم باز هم چیزی هست که نداشته باشیم و دوباره درگیر تصاحب میشویم .

و این چرخه ی باطل ادامه دارد...

 

سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد ، انسان تا وقتی خود را کشف نکرده ، از خود لذت نمی برد

تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند تا وقتی نتواند به خودش قناعت کند ، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید

آنهم چه دیگرانی ؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ... که هیچ گاه پیدا نمی شود

 

نیت ها ، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید

شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید

 

شما 3 سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید ، که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید

شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است

 

....

 

شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر ، نگرش ، زندگی و ارزش های آنهاست

ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد پس رقابت ایجاد می کند

رقابت بین تمام افرادی که " خود " را جا گذاشته اند و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند

طبیعیست شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد

زیرا همیشه در هر چیزی ، بالای داشته های شما وجود دارد

.

.

.

باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست .

به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید اگر " خود " را همراه نداشته باشید به " جلب توجه " پناه میبرید .

و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید

زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود . و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند...

زیرا طاقت دوم بودن را ندارند و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند

زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید ...

 

یــــــــــــــــاد بگیرید شما در یک چیز اول هستید .

حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد آن هم خود بودن است .

شما اگر خودتان باشید جذابید . زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است .

و از هر انسان ، تنها یکی به وجود آمده

 

بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید

به درک که دیگران میگویند " این جو گیر رو نگاه کن "

وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ...

وقتی دوس دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...مهم احساس شماست .

 

اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند

و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند

 

این را بدانید

خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها ، حاصل نمی شود

خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود

و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید

اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزیند راضی باشید

خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... هر لحظه برای شما زیباست

حتی درد هایتان را دوست دارید

زیرا درد هایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...

دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند و زیبا تر از این ... نخواهد بود

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 10:32 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

روزی مرد بسیار ثروتمندی که از شیوانا دل خوشی نداشت با خدمتکارانش در بیرون شهر با شیوانا و تعدادی از شاگردانش روبه رو شد.

مرد ثروتمند با حالتی پر از غرور و تکبر به شیوانا گفت :

تصمیم گرفته ام پول خودم را هدر دهم و برایت سنگ قبری گران قیمت تهیه کنم .

بگو جنس این سنگ از چه باشد و روی آن چه بنویسم تا هر کس بالای آن قبر بایستد و برای تو آرامش طلب کند شاد شود و خنده اش بگیرد!

شیوانا خنده ای کرد و پاسخ داد : سنگ قبر مرا از جنس آیینه انتخاب کن و روی آن هیچ چیز ننویس!

بگذار مردمی که بالای آن می ایستند تصویر خودشان را ببینند و اگر هم آمرزشی طلب می کنند نصیب خودشان شود.

مرد ثروتمند که حسابی جا خورده بود برای اینکه جلوی اطرافیانش کم نیاورد با تمسخر گفت :

اما همه که برای دعای آمرزش بالای سنگ قبر نمی ایستند ؟

و شیوانا با همان تبسم گرم و صمیمانه همیشگی اش گفت :

آنها آیینه ای بیش نخواهند دید.

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 10:25 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، درست مثل بیدار شدن از خواب در صبح روز های پاییزی که یکی از سخت ترین کار های دنیاست!

 

مرد که باشی همه دنیا از تو انتظار دارند، انتظارات بجا و نابجا! اما تو مردی باید خورد شوی و شکسته شوی و تکه تکه شوی اما دم نزنی!

مرد که باشی دنیا و زمین و زمان برایت کوتاه میشوند، نیست میشوند، دیده نمیشوند!

مرد که باشی روزها را سپری میکنی و وقتی به خودت می آیی که موهایت سفید شده و به گذشته فکر میکنی!

مرد که باشی شبها برای فردایت برنامه ریزی میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی!

مرد که باشی باید مسئول باشی، بزرگ باشی، بچه نشوی، باید پدر باشی، بچه بازی نکنی، باید تکیه گاه باشی

باید شانه برای همدمت باشی، باید با طوفان درونت کوه آرامش اطرافیانت باشی

مرد که باشی باید بخوری و دم نزنی، باید بریزی توی خودت، مچاله شوی، خرد شوی، تکه تکه شوی اما دم نزنی!

 

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، آشوب که باشی، طوفانی که باشی،

باید مثل گردباد همه چیز را درون خودت قورت دهی تا مبادا آرامش و آسایش اطرافیانت بهم بریزد!

مرد که باشی نباید از مسئولیت شانه خالی کن، باید استوار باشی، محکم باشی، پدر باشی!

مرد که باشی باید مصمم باشی، پر قدرت باشی، پر انرژی باشی و همیشه امیدوار!

 

آری مرد بودن سخت ترین کار دنیاست،

باید مرد باشی تا هم خودت باشی و هم چیزی که دیگران میخواهند،

باید مرد باشی تا بدانی مرد بودن درست مثل مادر بودن، سختترین کار دنیاست!

[ سه‌شنبه 09 آبان 1391 ] [ 20:55 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

یه روز یه نفر میاد توی یه فروشگاه و به فروشنده میگه :

آقا من میخوام باهات سر 500 دلار شرط ببندم که میتونم از تهِ فروشگاهت با شیلنگ , آب بریزم توی این لیوانی که اینجاست ....

 

فروشنده میگه : باشه مشکلی نیست ...

یارو میره ته فروشگاه و شیلنگ آب رو باز میکنه و آبو میریزه به کل فروشگاه . همه جارو خیس میکنه و هیچی هم توی لیوان نمیریزه ...

 

فروشنده خوشحال میشه و میگه : تو باختی ... 500 دلارو رد کن بیاد .

یارو در حالی که داشت میخندید 500 دلارو داد به فروشنده ...

فروشنده گفت : چرا میخندی؟ تو الان 500 دلار باختی ...!!

 

یارو میگه : اونو میبینی اونور خیابون وایساده ؟

من با اون سرِ 10 هزار دلار شرط بستم که میتونم بیام توی فروشگاهت و همه جارو خیس کنم و هیچ دعوایی هم نشه ....

 و حالا شرطو بردم ...

 

[ سه‌شنبه 09 آبان 1391 ] [ 20:48 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.

آقای افتخاری گفت : قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.

قاسم گفت : آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم

آقای افتخاری گفت : ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون

ساسان گفت : آقا اجازه؟ ما هم میترسیم

آقای افتخاری گفت : بچه ها! کی از قورباغه نمیترسه؟

من گفتم : آقا اجازه؟ ما نمیترسیم

آقای افتخاری گفت : کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.

گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!

 

کتاب کی بود رفت زیر میز؟

(منوچهر احترامی)

[ دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 18:56 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

معما رو کمتر از 20 ثانیه حل کنید اگه ضریب هوشی شما بالاتر از متوسط است 

 

برای دیدن جواب خط زیر رو های لایت کنید

|||  18  |||

 

[ دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 18:45 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

 آقا ما تف، شما آبشار نیاگارا

 

ما بدبخت حقیر، شما کوروش کبیر

 

ما طرح مسکن مهر، شما برج العربی

 

ما مینیمم نسبی، شما ماکسیمم مطلق

 

آقا اصن ما قیژقیژ دیال آپ، شما امواج وایرلس

 

آقا ما باد بزن دستی، شما کولر گازی نانو

 

آقا ما ورزش از نگاه دو، شما برنامه نود!

 

آقا ما فـــ، شما فرحزاد !

 

آقا ما شورش قبیله‌ای، شما گفتگوی تمدن‌ها

 

آقا ما لکنت زبون، شما سخنگوی دولت !

 

آقا ما مخـمون تاب داره، شما حیـاط ویلاتون!

 

آقا ما برف، شما بهمن

 

آقا ما کوله پشتی، شما کوله باری از تجربه

 

آقا ما بله قربان- بله قربان ...، شما سلطان

 

آقا ما علوم اول راهنمایی، شما فیزیک انتگرال

 

آقا ما تقویم جیبی، شما موسسه ژئو فیزیک!

 

آقا ما جرز لای دیوار، شما پتروس فداکار

 

آقا ما فلافل، شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ

 

آقا ما بن کارگری، شما بن تخفیف دیزنی لند

 

آقا ما سوختگی درجه ۳، شما برنزه شکلاتی

 

آقا ما یه نقطه توی فضا، شما مبدا مختصات

 

آقا ما سیمبیان، شما آندروید

 

آقا ما کلوب، شما فیسبوک

 

آقا ما جرقه، شما بیگ بنگ

 

آقا ما سفیر امید، شما اتلانتیس

 

آقا ما cd، شما بلو ری

 

آقا ما x=2، شما E=mc2

 

آقا ما می‌ریم اغذیه، شما برین پدیده

 

آقا ما مستشار شما، جهانگیرشاه دولو

 

آقا واسه شما میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد

اما واسه ما میگن این الاغ هر یونجه‌ای که جلوش باشه میخوره!

 

دشمنـــــی دورنـــــگی نیســت

کاش دوستـــــان هم در موقــع خود چون دشمنـــــان

بی ریــــا بودند.

[ یکشنبه 07 آبان 1391 ] [ 09:04 ] [ nishansiz ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران