کلیک بر روی تبلیغات یادتون نره

باران که می بارد...

دلم برایت تنگ تر می شود ...

راه می افتم

بدون چتر...

من بغض می کنم ...

آسمان گریه.

 

چَـتـر نـمـی خـوآهد ایــن هـــــــوآ ، تــــــــــــو رآ مـی خـوآهـَـد

 
 
 
 

پشت سرم

 

حرف بود...

 

حدیث شد..

 

می ترسم آیه شود !

 

سوره اش کنند به جعل !

 

بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل...!!!

 
 
 
 

 

کافی ست کمی دلت گرفته باشد

 

غروب ها؛

 

همه شان جمعه می شوند...

 
 
 
 
چه تلخ محاکمه میشوند پاییز و زمستان، که برای جان دادن
 
 
به درخت، جان می دهند!
 
 
و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر
 
همه چیز به اسم بهار تمام می شود...!
 
 

حباب لکنت آب بود ،وقتي دريا قرار خودکشي با خود گذاشته بود...

  

کاش می توانستم سکوتم را برایت بنویسم تا بدانی این مثنوی نانوشته چقدر حرف برای...........گفتن دارد.!!!




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید